تا چند وقت پيش همش تو فكر اين بودم كه ديگه در اين بلاگو تخته كنم و برم
برم تو يه رويا يا كابوس ديگه.....برم يه جاي دور
دور دور شايد اونور دنيا.توضيحاتش بماند كه چرا و براي چي
فقط دارم مي نويسم تا يادم بمونه چه روزايي داشتم و دارم
تو كوچك شدي ؟ يا قلب من بزرگ !
فرقي نمي كند عاشق شده ام !
وقتي بچه مدرسه ايي بودم چيزاي قشنگي تو دفترام مي نوشتم چيزايي كه امروز به دردم خورد
به نيستي نينديش چون نيست
خوب وقتي چيزي نيست چرا بايد بهش فكر كنم همش احتمالاته . از احتمالات چيزي سر در نمي اوردم پس بهتره وارد احتمالات زندگي هم نشم رياضي شيرينه وقتي كه همه مسئله رو حل كني مسئله هم حل شدنيه ما يه مسئله ايم و من براي خودم حلش كردم درسته همه اين روزا زجر اور بود اما باعث شد ارزش روزاي خوبي كه داشتمو بيشتر بدونم
تو اين روزا خودم بودم و خدا
من و خدا و تنهايي و عشق
خدا خدا خدا تنهايي عشق و ساناز
سانازي كه تو اين روزا منتظر يه اتفاقه منتظر يه هديه قشنگ اسموني
يه سبد مهربوني و صداقت با قلب پر از عشقش
همه اون چيزايي كه مي گن فرشته ها دارن.تو خودت فرشته اي درسته؟!
شايد خيلي دير پيدات كردم اما نمي ذارم اخرين نهال عمرمم بشكنه.نبايد منتظر تغيير تو باشم بايد اين تغيير از خودم شروع بشه.مهم نيست اينجا باشم يا اونجا مهم نيست خونه مجازيم بمونه يا بسته بشه مهم اينه كه همه جا مي تونه زيبا و دوست داشتني باشه اگه بخوام.روزاي قشنگ براي من هميشگي مي مونه چون من دارم براي خواسته ام تلاش مي كنم و تا وقتي كه تلاش كنم خدا بهم كمك مي كنه كمك خدا رو هم بايد از اتفاقا و نشونه هاي دو رو برت دريافت كني
تو هستي و اين يه نشونه ست و به چيزاي ديگه اش كاري ندارم
امروز صبح با صداي اس ام اس گوشي ام بيدار شدم دوستم بود
من اصولا وقتي خواب باشم مسيجو مي خونم و جوابش مي مونه واسه وقتيكه ديگه كامل بيدار شده باشم
يه اس بود درباره عشق كه خوشم اومد و براي بهترين
سندش كردم جواب هستي رو هم دادم
هستي كه ديد بيدارم گفت اگه خونه ايي برات بزنگم
نشستيم يه ساعتي با هم حرفيديم اخه خيلي وقت بود كه از هم خبر نداشتيم از دوستش جدا شده بود نمي دونم چرا انقدر اين روزا از اين چيزا مي شنوم
عشق نافرجام................................چقدر بد انقدر بده كه دوست ندارم به اون حكمت خدا فكر كنم
واااااااااااي از پنج شنبه هفته قبل بگم يعني 23 مهر
جشن عقد هانيه و كلي خوش خوشون
فقط نمي دونم چرا انقدر زود تموم شد
نمي دونم چرا اون 5 ساعت جشن براي من به اندازه دو ساعت گذشت؟؟
هانيه مي گه براي منم اينطوري بود.
حدود نصفي از فاميلامون هم نيومده بودن كه مي گم چرا.
البته تو جشن كسي چيزي به ما نگفته بود اما خوب وقتي مادر جونم نيومد ديگه هممون يه حدسايي زديم.حال دختر خاله مامان بد بودو همون روز فوت شد
خدا بيامرزتش
واسه همينم طرفاي فاميلاي مامان كسي نيومده بود به جز خاله ها و زنداييام با دختراي گلشون. ولي خوب اتوسا جاي همه اونايي كه نيومده بودن رو پر كرده بود
اتوسا بچه دختر عمه مامانه.اخرين عروسي كه با اينا بوديم اتوسا خيلي كوچيك بود اما اون روز تو جشن هانيه با اتوسا خيلي بهم خوش گذشت
هانيه هم يه عروس ناز و خوشگلي شده بود تمام مدت هم وسط بود و مي رقصيد
از اون عروس شيطوناست.در كل هانيه جونم شيطونه ديگه فكر كنين عروسم بشه !!!
تو اين هفته هم دو روز دانشگاه رفتم دنبال كاراي مدرك
يه روز كه رفتم پرونده مو گرفتم بردم امور مالي ازم فيشاي سه ترممو مي خواست كه من كپي شدش رو بردم و گفتم اصلشو بايد بياري واسه همين كارم نا تموم موند
دو روز بعدش دوباره رفتم دانشگاه و خوشبختانه امور مالي كارم زود تموم شد و رفتم امور فارغ التحصيلان
اونجا داشت پرونده مو بالا و پايين مي كرد ديد مجوز انتقاليم توي پرونده نيست منو فرستاد دانشگاه مركزي دنبال مجوزه
رفتم دانشگاه مركزي قسمت امور دانشجويي.مسئولش نبود انقدر نشستم تا بياد يه پسره هم اومده بود با معاون دانشگاه كار داشت كه معاون هم نبود اونم دو تا صندلي اونور تر از من نشست
حالا شروع كرده به صحبت كردن با من
من خودم بي اعصاب فقط يكي اينو كم داشتم
.اخه تو فضولي من اونجا با كي كار دارم يا رشته ام چيه؟!
ديگه وقتي مسئول امور دانشجويي اومد رفتم تا مجوزمو بگيرم.بين اون همه اسم دانشجو ها اسم چند تا از دوستاي خودمم بود كه هيچ وقت نگفته بودن كه اونا هم انتقالين برام جالب بود.چقدرم اين دانشجوهاي انتقالي زياد بودن
مجوزو كه گرفتم دوباره برگشتم دانشگاه خودمون و رفتم امور فارغ التحصيلان
انقدر اونجا نشستم تا كارامو انجام بده هر كسي هم ميومد پيشش پرونده ها رو ازشون مي گرفت مي گفت برين ده دقيقه ديگه بياين انقدرم با من حرف زد سرمنو خورد
كارتو انجام بده چقدر حرف مي زني
چند تا از دوستامم ديدم سپيده هم مثله من اومده بود دنبال كاراي مدركش ازاده رو هم ديدم يه كم پر شده بود با نمك تر شد موهاشم مشكي شده بود كه اينم خيلي بهش ميومد گفته بود كار گرفته و بعد از ظهرا تو يه موسسه موسيقي مشغول به كاره.منم كار مي خوام
يادم رفت بپرسم عروسي كرد يا هنوز نامزده؟!
يه روزم كه نيوشا اومده بود خونمون و اون فيلمي كه سارا با دوربين خودش از جشن هانيه گرفت رو نشستيم ديديم اخه نيوشا اينا دير اومده بودن و كلي از برنامه هاي جشن رو نبودن اگه زودتر ميومدن مي دونم بيشتر از اينا خوش مي گذشت
يه روزم منو هانيه رفتيم خونش كه فرشته هم اتفاقي اومده بود اونجا يا بهتره بگم ما اتفاقي رفتيم اونجا مثلا
اكثر غروبا هم مي رفتيم قائمشهر براي اين برنامه هاي سوم و هفتم دختر خاله مامان البته من نمي رفتم و خونه مادر جون مي موندم خاله هم صبا رو مي ذاشت پيش من تا تكليفاشو انجام بده و بايد بهش املا مي گفتم يا رياضي هاشو پيش من حل مي كرد يا از اين كتاباي كمك درسي رو مي نوشت.
فكر كنم يه كم زياد شد بقيه حرفام بمونه براي بعد
اينجا خيلي خوبه.همتونو دوست دارم
زندگي لبريز از قشنگي هاست فقط بايد ديد به قول سهراب سپهري چشم ها را بايد شست
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 15:40 توسط ساناز
|